فضل الله مهتدى
63
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى )
كشمكش درگرفت . در آغاز كار ، شوقى نزديكان خود را راند سپس به برادر و پدر و مادر رسيد . كار به جايى كشيد كه جز آمريكايىها كه كسان زنش بودند ، همه از گرداگردش پراكنده شدند . مادرش بيمار شد ، بر بالينش نيامد ، تا بدرود زندگانى گفت . پس ازچندى پدرش نيز كه روزگارى در بستر ناتوانى افتاده بود ، درگذشت و چون ناشناسان به خاك سپرده شد و آنچه - در زمان - عبدالبهاء بزرگى و بزرگوارى و ارج و آسايش داشتند از دماغشان درآمد . و چند تيره شدند و هريك در خوشى و شادمانى بىآنكه با كسى از پيروانش ديدن كند ، روزگار مىگذرانيد و براى زمستان سرى به حيفا مىزند . تا در اروپاست زندگى و روش كار و چگونگى آميزش با مردم مانند يكى از پولداران اروپايى است . وى همين كه پا به حيفا مىگذارد خود را دگرگون مىكند ، كلاه سياه بر سر مىگذارد و جامهى دراز مىپوشد كه كوتاهى اندامش چندان نمودى نكند ، از برداشتن عكس نيز گريزان است » . « 1 » بر اساس همين مطلب است كه صبحى نگاشته است : « از چند سال پيش من آگهى پيدا كردم كه شوقى همهى خويشاوندان و پدر و مادر و برادرها و خواهرها و دايىزادهها و فرزندانشان را رانده و ميان آنها تيرگى پديد شده و اكنون همهى كارها در دست بيگانگان است و بزرگ و سر بهاييان آنجا هم يك بيگانه است و هيچ ايرانى دست اندر كار نيست جز لطفالله حكيم كه از جهودان بهايى است و كارش آوردن و گرداندن بهاييان است بر سر گور سروران اين كيش كه در ايران به اين كار « زيارت نامهخوانى » مىگويند . از اين رو بر آن شدم كه با چند تن از آنها در نامهنويسى را باز كنم و بر بسيارى از چيزها آگاه شوم . آنها هم پذيرفتند و بىدريغ پرسشهاى مرا پاسخ مىدادند كه پارهاى از آنها را در اينجا براى شما مىآورم » . « 2 »
--> ( 1 ) . همان ، صص 210211 ( 2 ) . همان ، ص 225